چهلویکمین سماعِ جان
چهلویک سال از آن صبح نخستین گذشت...
از آن دم که باد
نام مرا در گوش خاک زمزمه کرد
و خاک، با امانتی از نور
قامت انسانی را بر دوش کشید...
...
اکنون بر بلندای چهلویک سال ایستادهام...
نه بر قلهی عمر،
که بر لبِ دریایی بیانتها...
چهلویک؛
ایستادن بر بلندای قلهای است که
پشت سرش هزاران طلوع و غروب نفس کشیده
و پیش رویش افقی است که هنوز بوی معجزه میدهد...
در این چهلویک سال،
آدمهای بسیاری از اقلیمِ دلم عبور کردند؛
برخی آمدند تا پنجرهای به روشنایی باشند...
حضورشان شبیه باران بود؛
بیصدا میباریدند و بیهیاهو، باغ درونم سبز میشد.
برخی آمدند تا آینه باشند؛
زخمهایم را نشانم دادند، نه برای رنج دادن، بلکه برای آنکه بدانم نور، همیشه از شکافها عبور میکند.
برخی هم فقط آمدند و رفتند...
چنانکه نسیم از میان شاخههای بید میگذرد...
آن روزها گمان میکردم چیزی از من با رفتنشان فرو ریخته است؛
اما اکنون می دانم که...
امروز میدانم که هر رفتنی
دیواری را ویران کرد تا افقی تازه در من متولد شود.
امروز...
وقتی شمع دیگری بر تقویم عمرم روشن میشود
بیش از آنکه به عددها بیاندیشم
به ردّ پاهایی فکر میکنم که بر جادهی جانم ماندهاست...
به آدمهایی فکر می کنم که در هیاهوی زندگی به زندگانی ام آمدند؛
برخی چون بهار، شکوفه بر دلم نشاندند،
برخی چون پاییز، برگبرگ احساسم را با خود بردند،
و بعضی، تنها رهگذرانی بودند که نامشان را باد از حافظهی روزگار پاک کرد؛
اما هر کدام، بیآنکه بدانند، واژهای به کتاب زندگانیام افزودند...
چه بسیار دستهایی که فشردم و دیگر هرگز گرمایشان را حس نکردم...
چه بسیار چشمهایی را نظاره کردم،
که روزی تمام دنیایم بودند و امروز تنها ستارهای خاموش در آسمان خاطراتند...
و امروز دریافتم...
و اکنون میدانم که زندگی، مسابقهی جمع کردن آدمها نیست؛
هنرِ یافتن خویشتن است میان رفتنها و آمدنها...
سالها دویدم تا جهان مرا بشناسد،
اما امروز آرام گرفتهام تا خودم را بشناسم.
و چه سفر دشواری است این هجرت از "منِ دیروز" به "منِ امروز"
آری...
من از تمامِ رفتنها،
رسیدن به خویشتن را آموختم.
چهلویک سال...
چهلویک منزل از کاروانِ بیپایانِ هستی،
چهلویک بار شکستن،
چهلویک بار برخاستن،
و چهلویک بار آموختنِ این حقیقت... که انسان،
هرچه بیشتر میشکند،
نور، بیشتر از روزنههای جانش عبور میکند.
و اینک امروز،
وقتی در آیینه مینگرم،
چینهای صورتم را نمیبینم؛
ردِّ انگشتانِ زمان را میبینم
که با مهربانی،
مرا از خامی به پختگی رساندند...
چهلویک سال...
چه بسیار دل بستم،
چه بسیار دل بریدم،
چه بسیار دوست داشتم،
و چه بسیار آموختم که عشق،
مالکیت نیست.
عشق،
آزاد کردن است...
حتی اگر تمامِ قلبت در رفتنِ کسی جا بماند.
... آه این دل خسته از چه می گوید...
چرا نغمه جانسوز سر می دهد...
هله ای دل...
رها کن این همه شکایت را ...
...
امشب،
بر مزارِ تمامِ نسخههای قدیمیِ خود فاتحه ای میخوانم؛
برای آن جوانِ شتابزده،
برای آن دلِ زودباور،
برای آن اشکهای بیپناه،
برای آن لبخندهای بیدلیل...
چرا که آنان اگر نبودند،
این آرامشِ امروزی من متولد نمیشد...
امشب،
شمعی روشن نمیکنم؛
زیرا میخواهم خودم،
شمعِ این شب باشم.
شمع زادروز خودم باشم...
میخواهم در سکوت،
برای تمامِ آنان که روزی همسفرم بودند،
دعایی از جنسِ نور بخوانم؛
برای آنان که ماندند و خانهی دلم شدند،
و برای آنان که رفتند و دلیل وسعتِ روحم.
...
و اکنون،
در چهلویکمین فصلِ بودن،
من تنها مسافری هستم
که اندکی بیشتر از دیروز،
بوی خانه را میشناسد...
اگر فردا نیز خورشید از پنجرهی جهان سر برآورد،
باز عاشقانه زندگی خواهم کرد؛
چرا که هر صبح،
تولدِ دیگری است،
و هر نفس،
دعوتی تازه برای عاشقتر شدن.
و من،
چه دیر فهمیدم
تمام این سالها،
او را زندگی میکردم،
بیآنکه نامش را بدانم
و یا او را بشناسم...
تولدم مبارک...
12 تیر 1405
